بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
کودک زمزمه کرد:
(خدایا با من حرف بزن).
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید.
او فریاد کشید:
(خدایا! با من حرف بزن).
صدای رعد و برق آمد.
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
(خدایا! بگذار تو را ببینم).
ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.
او فریاد کشید
(خدایا! معجزه کن).
نوزادی چشم به جهان گشود.
اما کودک نفهمید.
او از سر ناامیدیگریه سر داد و گفت:
(خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی).
خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد.
آرزو هايم زير انبوهي از خاكستر
هنوز نفس مي كشد
هنوز شعله ورند
نسيم مهرباني تو كي مي وزد
به تو دیگر نتوان کرد سلام
به تو دیگر نتوان بست امید
به تو دیگر نتوان اندیشید
که تو دیگر گل ناز همه ای.
تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم
چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم
که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي
و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را
با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم
غربت را نبايد در شهري غريب يا در گمشدن لحظه هاي اشنا جستجو کرد
هر وقت عزيزت نگاهش را به ديگري تعارف کرد تو غريبي

اگر آن که می رفت خاطرش را می برد
حافظ شعر نمی گفت
فرهاد سنگ نمی سفت
مجنون آشفته نمی خفت

مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای


نمی دانم چرا اين گونه است؟
وقتی نگاه عاشق كسی به توست
اما، دلت بسته به مهر ديگرى است میبينى
بی اعتنا می گذرى و
عاشقانه به كسى می نگرى...
كه دلش پيش تو نيست؟!!

هی فلانی
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که
زندگی را جز برای او
وجز با او نمی خواهی

